| عارفانه و عاشقانه |
|
|
|
دهه ي فجر، ياد آور حماسه سازان مکتب عاشورا گرامي باد. |
|
لینک ثابت|
دوشنبه 1387/11/21ساعت 10:15 توسط ستایش |
|
|
سی امین بهار انقلاب مبارک
|
|
|
|
لینک ثابت|
دوشنبه 1387/11/21ساعت 10:14 توسط ستایش |
|
|
دهه ی فجر مبارک
|
|
چه مژدهای زیباتر از آمدن بهار در پی یک زمستان تار و طولانی؟! |
|
لینک ثابت|
دوشنبه 1387/11/21ساعت 10:6 توسط ستایش |
|
|
بازگشت دوباره
|
|
سلام سلام من اومدم باز با تغییراتی بسیار.امسال کارشناسی قبول شدم همون شهر و همون مرکزی که کاردانیمو گذرونده بودم فکر میکردم که همه چیز مثل دو سال قبل میشه ولی تا الان نشده و نمیشه.همه چیز تغییر کرده در ضمن دیگه من اون دانشجوی یبکار و شر نیستم یعنی اصلا وقت برای این کارا نمیمونه.تا سه شنبه مدرسه ام آخر هفته هم درس میخونم چقدر تا الان اوضاع بد میگذره |
|
لینک ثابت|
پنجشنبه 1387/07/25ساعت 10:21 توسط ستایش |
|
|
سومین رفتن ها
|
|
امروز هم بقیه بچه ها رو بدرقه کردیم.دالتون های خوابگاه هم رفتن .چقدر ماجراهای این دالتون ها جذاب و خنده دار بود.خدای من من چه شانسی دارم با این که تحمل این جدایی ها رو ندارم ولی به سلامتی من تا به حال همه رو بدرقه کردم.فقط ما سه تفنگدار با همشهری هام موندیم.اینقدر وسایل داریم که فکر کنم فردا باید یه پیکان وانت کرایه کنیم برای رفتن.دیروز برای آخرین بار ما سه قلو ها رفتیم بیرون من دو ساله که میریم خیابون آرزو میکنم اونایی رو که دوست داریم ببینم ولی در طی این دو سال بر آورده نشد دیروز هم هر چی نذر کردم که ببینم باز هم ندیدم و با نا امیدی تمام اومدیم خوابگاه |
|
لینک ثابت|
چهارشنبه 1387/03/29ساعت 11:38 توسط ستایش |
|
|
فاصله
|
|
بین ما فاصله ای نیست بجز فراموشی...
تو را به یاد خواهم آورد...
تو را به یاد خواهم داشت...
تو را هر شب در رویاهایم تکرار خواهم کرد...
وهر روزصبح که بر می خیزم...
گوشه ی لبم لبخندست...
بین من و تو رازهای نگفته ایست...
که هرگز به کلام نخواهم آلود... |
|
لینک ثابت|
چهارشنبه 1387/03/29ساعت 11:23 توسط ستایش |
|
|
دومین رفتن ها..........
|
|
امروز هم امتحان روش تدریس هنر داشتیم.سر جلسه اصلا حالم خوب نبود.یکی از مراقب ها متوجه شد جای صندلیمو عوض کرد ولی من امتحانمو ۵دقیقه دادم اصلا نمی دونم که چی نوشتم.ولی اومدم داخل خوابگاه بعضی ها م اومده بودن و داخل آموزش بودن .رفتم داخل خوابگاه دوباره شروع کردم که زهره منو انداخت بیرون. اومدیم زیر سایه درخت همیشگیمون نشستیم .اول حسن آقا اومد و رفتیم زهرا رو هم بدرقه کردیم.و در این بین بعضی ها رو هم دیدیم .بعد از چند دقیقه آقا مجتبی اومد و دوباره محبوبه و طاهره و صفیه رو هم بدرقه کردیم اما با چشم های گریان دوباره. ما خودمون هم که پنج شنبه امتحانامون تموم میشه نمی دونم کی باید ما رو بدرقه کنه................ |
|
لینک ثابت|
سه شنبه 1387/03/28ساعت 11:46 توسط ستایش |
|
|
اولین رفتن ها
|
|
وای وای وای خدای من دارم دیوو نه میشم چرا باید جدایی اینقدر برام سخت باشه. همه ی بچه های خوابگاه همین احساسو دارن یا بهتر بگم فقط خوابگاه فاطمه براش خیلی سخت بود .دیروز سمیه رو بدرقه کردیم همراه با چشم های خیس.بعد از ظهر هم الهامو.شب همه داشتیم نماز می خوندیم که طاهره شروع کرد بعدش هم بقیه بچه ها .بعد از نماز معصومه دل نوشتشو که درباره بچه های خوابگاه بود خوند بدتر شد. هیچ کس تحمل شنیدن رو نداشت با همه ی اون اوضاع و احوال رفتم نشستم درس بخونم البته بعداز ظهر هم که همش.منتظر دریافت و ارسال اس ام اسم نمیتونم در س بخونم.آخر شب شد باز دور هم جمع شدیم.دیگه بدتر از اول شب. رفتم زیر پتو داشتم گریه می کردم حالم بد شد نفس کم آوردم البته همه ی بچه ها بغض شون شکسته بود و با صدای بلند گریه می کردن.اونقدر حالم بد شد که اسپری یکی از بچه ها رو دادن تا بزنم من هم که بلد نبودم یکهو باعث خنده شد .خدای من چقدر گریه..... چرااشکام تموم نمیشه........... |
|
لینک ثابت|
سه شنبه 1387/03/28ساعت 11:35 توسط ستایش |
|
|
باید از اینجا رفت ،
|
|
باید از اینجا رفت ،
نه فقط از اینجا ؛
-که ازین رفتن بی حرکت و از هرچه سکون باید رفت-
حرفم از رفتن از "اینجا" نیست ،
هرکجا "اینجا" نیست .
آنچه اینجا به میان است ،
ز درون پیدا نیست !
رفتن از قالب عشق و رفتن از شط عبور ؛
گرازین دو بتوانی رفتن ، رفتنت معنا نیست !
* * *
صحبتم رفتن از هجرت بی معرفتی است ،
به درون باید رفت ، شاید ؛
-از درون باید رفت !
من که خود گفته خود نابلدم پس چه کنم ؟
"رفتن" من به کجاست ؟
: - اینکه "این" بودم و "آن" یک بشوم ؟!
- اینکه سرمایه عمرم برود تا بروم ؟!
- اینکه "افسانه" رفتن بشود همره من تا بروم ؟!
- یا که اصلا بگذارید ، بگویم که دلم خواست کجاها بروم ...
(شاید این خواستنم خواست که آخر بروم !؟)
* * *
: من به یک دهکده در دورترین نقطه دور ،
ته آن جاده که از روز ازل ، اول بود !
[پیش دهقان صبور ،
مردی از جنس غرور ،
که دل غمزده اش گهگاهی ،
میکند یاد ز ایام سرور ،
و درین بی مهری دلش از هرچه بلاخیزی دور]
و درآن دهکده یک کلبه کوچک ، پر نور ،
پر از احساس ، ز شور ،
من به آن کلبه می اندیشم هنگام عبور ،
به گواهی دلم ، یک نفر آنجا هست ،
پر از "اشعار شعور".
* * *
حال این شعر ز چیست ؟
شور شاعر ز کجاست ؟
اصلا آن شاعر کیست ؟
نسبتم با او چیست ؟
یا دگر ...
- ناگهان یک آوا ، میرسد از نزدیک :
" تو چه خواهی گفتن ؟!
سر صحبت با کیست ؟!
اهل "رفتن" هستی ؟!
دیگر "افسانه" ز چیست ؟!"-
مثل اینکه ناگاه ،
میخوری سیلی محکم از باد ،
من به خود می آیم ! ..؟..!
بین "افسانه" و "شعر" و "رفتن" ؛
چون پری آویزان !
برگ زردی ریزان !
که نسیم سردی ، که نه بالا ببرد ، نه زمینش بزند ؛
ماندم و ماندن من طول کشید ..
ولی انگار ازین فاصله میترسم من !
- دوقدم مانده به خاک ،
- سالها تا افلاک ...
؛ این یکی میدانم ،
دوقدم تا به عقب رفتن را راهی نیست !
(بارها تجربه کردم ، هنری در آن نیست !!)
پس به وجدان شعورم گویم :
["شعر" از آن تو هست ،
تا که "افسانه" تو زنده شود ؛
با "رفتن"!]
* * *
میروم تا که به افلاک سلامی بکنم ،
من در افلاک "خود"م را بینم ،
(بین جمع خودمان میماند ؟؟؟)
"خودآ" را بینم ...
بروم پس بروم زود ،
.."خودآ" آنجائی ؟؟؟
* * *
گر به افلاک رسم ، خواهم خواند
همه را خواهم خواند
آری ، آری ، "شعر" هم خواهم خواند
چونکه او بامن ماند ، تا مرا اینجا راند ...
* * *
"شعر" یعنی :
به احساس خدائی "رفتن"
"رفتن" اینک یعنی :
به "خود" آغشته شدن ،
به زمان و به مکان طعنه زدن ،
به دهان مهر زدن ، به درون نعره زدن.
"رفتن" اکنون یعنی :
قافیه باختن و دربدری !
پس به امید خدا ،
من رفتم..
|
|
لینک ثابت|
دوشنبه 1387/03/27ساعت 10:19 توسط ستایش |
|
|
دلم گرفته
|
|
ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
|
|
لینک ثابت|
چهارشنبه 1387/03/22ساعت 12:5 توسط ستایش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| امکانات |
| درباره وبلاگ |
هر کسی می خواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد
یک سبد بوی گل سرخ به ما هدیه دهد شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست |
| آرشیو موضوعی |
|
|
| پيوندهای روزانه |
|
جملات زیبا |
| جستجو در وبلاگ |
|
|
|
RSS
|